كاش ميشد ...
كاش ميشد سرنوشت خويش را از سر نوشت
كاش ميشد اندكي تاريخ را بهتر نوشت 
كاش ميشد پشت پا زد بر تمام زندگي
داستان عمر خود را گونهاي ديگر نوشت 
كاش ميشد همچو سعدي رفت و رفت و رفت و رفت
قصهي دلدادگي را بيدر و پيكر نوشت 
كاش ميشد همچو حافظ فارغ از وابستگي
بيخود از خود بود و يك ديوان شعر تر نوشت
كاش ميشد همچو مولانا ز قرآن مغز را
برگزيد و پوست را بگذار بهر خر نوشت
كاش ميشد همچو خيام از فراز قلهها
جنگ شعر و دانش و انديشه را از بر نوشت 
كاش ميشد همچو فردوسي به سي سال تمام
حكمت و تاريخ حكمت را به يك دفتر نوشت
كاش ميشد چون نظامي راوي صد بزم بود
عشق را با قصهي شيرينتر از شكر نوشت
كاش ميشد اين غزل را پاره كرد و دور ريخت
جاي آن يك چامهي خونين خنياگر نوشت
كاش ميشد با زباني ساده و عريان و ناب
شعر " حقجو " گفت و پس آن را به آب زر نوشت 
شعر از : دكتر مصطفي حقجو سانيجي
از اساتيد محترم دانشكدهي مهندسي كامپيوتر دانشگاه علم و صنعت ايران